خاطرات من و نی نی
خاطرات روزهای شیرین کودکی امیراد

 

فرداش (یعنی فردایی که پیش خانم دکتر رفته بودم بود) بود که:

 امیر زودتر از من از خواب بیدار شده بود و صبحانه را حاظر کرده بود و خودش هم چون خیلی شکمو است صبحونه خورده بود و دلش نیامده بود که منو بیدار کنه.

با صدای تلفن از خواب بیدار شدم و رفتم تا جواب تلفنو بدم یکی از همکارای امیر بود که باهاش کارداشت. امیرو صدا کردم و رفتم که برم توالت قبل از اینکه وارد توالت بشم دقیقآ ساعت 9 صبح بی سر و صدا کیسه آبم پاره شد اول فکر کردم گلاب به روتون تو خودم جیش کرده اما به لافاصله فهمیدم کیسه آبم پاره شده ( در دوران بارداریم آنقدر مطالب تخصص بارداری و زایمانو خونده بودم که در خودم میدیدم که اگه همون لحظه بچه هم خارج می شد می دونستم باید چکار کنم .) با آرامش برگشتم به سمت امیر، داشت با تلفن حرف می زد منم وایستادم روبروش. تلفنش که تموم شد گفت کاری داشتی از اون موقع اینجا وایستادی صبحونه خوردی؟ با آرامش گفتم عزیزم کیسه آبم پاره شد ( همچنین در مدت بارداری درمورد زایمان و پاره شدن کیسه آب  آنقدر به امیر اطلاعات داده بودم که امیرم استاد شده بود) گفت جدی بدو با خانم دکتر تماس بگیر. تماس گرفتم خانم دکتر هم گفت بیا مطب معاینه ات کنم. با تمام خونسردی رفتم خودمو حاظر کردم حتی یه میکاپ ملایم هم کردم و سوار ماشین شدیم و به امیر گفتم آرام رانندگی کن و اصلا نگران نباش. هنوز هیچ دردی نداشتم طرح ترافیک بود و ما هم مجبور شدیم طولانی ترین مسیر به مطب خانم دکتر رو انتخاب کنیم البته بازم از کنار حرم رد شدیم و آرامشم بیشتر شد. رسیدیم و خانم دکتر معاینم کرد و گفت آره برو بیمارستان بستری شو. با امیر رفتیم بیمارستان امیر رفت پذیرش من هم وایستادم تا امیر بیاد چون صبحانه نخورده بودم خیلی گرسنه بودم و ضمنآ دستشویی هم نرفته بودم امیر برام کلوچه و کیک خریده بودخوردم و رفتیم بخش زایمان زنگ زایشگاه رو زدیم و یه خانم سبز پوش که صورتشو با مقنعه اش پوشونده بود و یه تسبیح دستش بود درو باز کرد و گفت فقط خانم وارد بشند ورود آقایون ممنوعه. از امیر خداحافظی کردم و گفتم نگران نباشه. وارد شدم ماما ازم خواست تمام لبسامو در بیارم و گان  بپوشم ازم خواست لباسامو بذارم توی یه کیسه و بدم به همراهم منم دادمشون به امیر و برای آخرین بار چهره مضطربشو دیدم . بهش لبخند زدم و رفتم داخل. وارد یه اتاق شدم که فقط دو تا تخت داشت و یه دستشویی تمیز. ماما ازم خواست روی تخت دراز بکشم یادم رفته بود که هنوز جییییییییش نکردم دراز کشیدم و سرم را وصل کرد و روم یه ملافه انداخت یکم هوا سرد بود به ساعت نگاه کردم دقیقآ ساعت 12:30 ظهر بود یه خانم دیگه که بچه اش رو صبح به دنیا آورده بود روی تخت دیگه نشسته بود و هی از درد بخیه هاش ناله می کرد و به بچه اش نگاه می کرد و می گفت قربونت بشم دخمل مامان. خندم گرفت و باهاش شروع کردم به صحبت کردن بهم گفت خیلی زایمان طبیعی سخته و موقع زایمانش  بیمارستانو گذاشته بوده رو سرش . از حرفش به جای اینکه بترسم خندم گرفت ساعت 1 خانمه با دخملش رفت تو بخش و من تنها موندم توی اتاق سرد. هنوز هیچ دردی نداشتم ماما اومد و آمپول فشارو زد توی سرمم. و هر ده دقیقه می یومد صدای  قلب آقا پسرمو گوش می داد تا مطمئن بشه حال بچم خوب باشه و ببینه کی انقباضام  شروع می شه؟ توی تنهایی نمی دونستم به چی فکر کنم که  احساس کردم دیگه جییییشم زیاد شده و یادم اومد از صبح دسشویی نرفتم ماما رو صدا کردم که بهم کمک کنه برم دستشویی اومد و گفت چون کیسه آبت پاره شده نمی شه بری دستشویی و باید لگن برات بیارم. اصلآ فکرشو نمی کردم یه روز یکی بخواد واسم لگن بیاره تا جییش کنم گفتم با شه و بله دیگه... ساعت 3 یه ماما دیگه اومد پیشم وگوشی رو گذاشت رو شکمم و گفت درد داری و هیچی نمی گی گفتم نه درد ندارم گفت انقباضات شروع شده  خلاصه تقریبآ 3:30 شایدم 4 بود که یکم دردام شروع شد اما قابل تحمل بود و ماما هم هر یه ربع می یومد پیشم و گاهی هم معاینه داخلی می شدم تا ببینه دهنه رحم چقدر باز شده. درد هام نظم پیدا کرده بود و وقتی دردام شروع می شد شروع می کردم به دعا کردن  واسه امیر و دوستان و فامیل و... توی این مدت امیر چندین بار زنگ زد بخش زایشگاه و حالمو می پرسید تا جایی که ماما اومد پیشم و گفت شوهرت از تو نگران تره چقدر به فکرته معلومه خیلی دوست داره. نمی تونستم با امیر صحبت کنم و بهش بگم حالم خوبه ونگران نباشه به خاطر این موضوع یکم ناراحت بودم البته ماما بهش گفته بود اما بازم نگران بود.

ساعت تقریبآ 6 عصر بود که دیگه درد سختر شده بود و یکم خونریزی داشتم ماما اومد معاینه کرد  با خودم می گفتم قراره دردها بیشترم بشه پس تحمل کن. تقریبا دردها هر 5 دقیقه می اومد و من ملافه رو محکم می کشیدم و توی دلم شروع به شمردن می کردم چون دردها با نظم بود می دونستم 45 ثانیه طول می کشه همین که درد قطع می شد خیلی خوشحال می شدم و دلم می خواس از شادی برقصم خدارو شکر زیاد خسته نبودم چون به اندازه کافی توی خونه استراحت کرده بودم د انرژی داشتم ولی دیگه کم کم داشت انرژی کم می شد هر با ر که درد شروع  می شد یکی دو ثانیه به طول مدت درد اضافه می شد دوست نداشتم داد بزنم و یا گریه کنم چون می دونستم اگه با صدای بلند داد بکشم یا گریه کنم هم اعتماد به نفسمو ازدست می دم و هم انرژیم کم می شه و باید برای شرلیط سختر انرژی داشته باشم و چون مراحل زایمانو خونده بودم می دونستم تو چه مرحله ای هستمو ممکنه یکم زودتر یا دیرتر ببرنم تو اتاق زایمان خلاصه داشتم دردارو به سختی تحمل می کردم و روی نفس کشیدنو تمرکز کرده بودم و با هر دردی خیلی آهسته و طولانی ناله می کردم ماما اومد داخل و وقتی دید دارم ناله می کنم گاز؟؟؟ اسمشو یادم رفت رو بهم وصل کرد خیلی دردام آرومتر شد ولی یکم گیج و خواب آلود شده بودم  ماما ساعت 8:45 یه مسکن هم تزریق کرد دیگه ساعت 9 شب شده بود که یه احساس دفع پیدا کردم بدون اینکه چیزی بگم ماما گفت دکترت اومده پاشو که بریم اتاق زایمان به سختی می تونستم راه برم دو نفر دستمو گرفته بودند و یواش یواش داشتم راه می رفتم خسته بودم تا خانم دکترو دیدم گفتم دیگه نمی تونم خندید و گفت دو تا زور محکم بزنی تموم شده. رسیدیم اتاق زایشگاه و روی تخت نشستم تختش جالب بود اما یکم ترسناک. نشستم روی تخت  خانم دکتر گفت هر و قت دردت شروع شد شروع کن به زور زدن منم دردم که شروع می شد زور می زدم ماما با عصبانیت گفت خانم زور بزن دیگه اینکه زور زدن نیست خیلی عصبی شده بودم فکر می کردم داره از آروم بودن من سوءاستفاده می کنه  گفتم اگه زور نمی زنم پس دارم چکار می کنم؟ خانم دکتر با مهربونی گفت عزیزم زور زدنت مثل دفع کردن باشه تازه دو زاریم افتاد که چه جوری زور بزنم شروع کردم به زور زدن خانم دکتر گفت عجله نکن وقتی انقباضات شروع شد زور بزن وقتی انقباضاتم شروع شد شروع کردم به زور زدن با کمال تعجب دیدم ماما با خوشحالی میگه آفرین همینه انقباضات تمم شد و صبر کردم واسه انقباض بعدی البته دردهم داشت خان دکتر گفت این دفعه نفستو بگیر و پشت سر هم زور بزن تا دفعه آخر باشه و بچه به دنیا بیا اصلآ نمی دونستم بچه کجاست و توی چه مرحله ایه .انقباض که شروع شد چشامو بستم و شروع کردم به زور زدن پشت سرهم و نفسمو حبس کرده بودم  ماماهه می گفت: بعدیش آره همینه زور بزن آره خودشه تموم. یه دفعه یه چیز گرم سر خورد بیرون و خالی شدم بزرگیشو حس نکردم فقط حس کردم یه چیز گرم سر خورد بیرون خیلی سریع فهمیدم بچه به دنیا اومد روی تخت با همون چشای بسته دراز کشیدم و هیچی رو نگاه نمی کردم کار من تموم شده بود و کار ماماها و دکتر و پرستار شروع شد فقط شنیدم خانم دکتر گفت جفت هم دراومد سکوت چند ثانیه اتاقو گرفت و من هنوز چشامو باز نکرده بودم و تند تند نفس می کشیدم که یهو صدای گریه نب نب صدای اتاقو پر کرد سریع چشامو باز کردم و نگاش کردم و گفتم جاااانم مامان. اولین احساس مادر بودن خیلی شیرین بود اما هنوز چهره قشنگشو کامل ندیدم خانم دکتر بچه رو داد به پرستار تا تمیزش کنه و خودشم شروع کرد به بخیه زدن و شروع کرد به حرف زدن که دیدی تموم شد به پرستاره گفتم تو رو خدا زودتر به شوهرم خبر بدید  فکر کنم دق کرده باشه. پرستاری که داشت بچه رو تمیز می کرد با صدای بلند گفت بچه کاملا شبهه باباشه خندم گرفت. کار خانم دکتر که تموم شد از همشون تشکر کردم و عذر خواهی اگه اذیتشون کردم.

دوباره از تخت بلند شدم تا بریم به اتاق مراقبت. یواش یواش رفتیم با این تفاوت که دیگه درد نداشتم. پسر نازمو لای یه پتو پیچیده بودند و آوردند تا شیرش یدم باورتون می شه داشت دستشو با ملچ ملوچ می خورد با اینکه شیر نداشتم شیرش دادم وقتی خوابش برد شروع کردم به حرف زدن باهاش و گفتم خوشکل مامان پس تو بودی توی این مدت تو شکم مامان لگد می زدی هان. گریم گرفته بود و نمی دونستم چی بگم ساعت 10 شب بود و خدا رو شکر می کردم امیر آقا اومد پیشم و فقط به من نگاه می کرد و می گفت حالت خوبه آره حالت خوبه؟ معلوم بود گریه کرده گفتم من حالم خوبه بچه رو دیدی شکل توئه. بچه رو بغلش گرفت و بوسید و اینجوری بود که شدیم یه خانواده سه نفره.

حالا هم دیگه خواب نداریم از دست این پسر باهوش و بازیگوش آنقدر پر حرفه مثل مامانش که تو یه ماهگی میخنده و آغو می گه.

فداش بشم الهی .مادر بودن خیلی لذت بخشه باور کنید. به دردهاش مییرزه.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:10 | سه شنبه 24 اسفند 1389 توسط مامان امیراد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ